تبليغاتX
دوستت دارم دوستم داری..........
دنیای منی عزیزه دلم...
 

 


همین حسی که دارم

حتی وقتی از تو دورم تلخ و بیمارم

 

همین بس که میدونم

خوبه خوبی خواب خوابی من که بیدارم

 

همین بغضی که دارم همین ساز شکسته

دلیل از تو مردن از تو رفتن تا تو برگشتن

 

همین اشکی که غلطید همین دستی که لرزید

همین دردی که پیچید از غم تو در صدای من

 

چقدر خوبه که هستی اگه حتی بد بد

اگه حتی غریبه مثل سایه پا به پای من

 

چه بی نوره ستاره همین که تو بخندی

چه بی رنگ اقاقی پیش لبهات وقت شکفتن

 

همین حرفی که کم شد از لب من تا ترانه از تو پر باشه

 

همین وزنی که کم شد تا دوباره عاشقانه از تو پر باشه

چقدر خوبه چقدر خوبه


 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت 14:8  توسط نوید (تنهائی) | 

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی

 می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته

شده بود نامه ای به خدا !


با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این

 طور نوشته شده بود :


خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز

 نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود

دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته

 دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام.

 اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او

 پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک

 کن...

 کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر

همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو

 کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع

 شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند

خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا

 این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته

 شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه

 چنین بود:


خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر

کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز

 خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم

فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را

برداشته اند ...!!! 

 

 


 

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس

از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی
یه روز دستاتو می گیرم

تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی

دوباره من دوباره تو
دوباره عشق دوباره ما
دو هم نفس دو هم زبون
دو همسفر دو همصدا

تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز
بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا نفس نفس

 


 

لبخند بزن گرچه قلبت دردناك است


لبخند بزن حتي اگه شكسته است


حتي وقتي كه ابرها در آسمان است


لبخند بزن با تمام ترس ها و مصيبت ها


لبخند بزن شايد بفهمي زندگي هنوز با ارزش است


صورتت را با شادماني روشن كن


اگرچه اشك شايد در اين نزديكي باشد


الان وقت آن است كه اشك ها را پنهان كرد


لبخند بزن فايده گريه براي چيست


لبخند بزن حتي اگر قلبت شكسته است


لبخند بزن


هميشه شاد باشين و خندون

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 20:15  توسط نوید (تنهائی) | 

با سلام خدمت همه دوستان عزیز و مهربانم ...

امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشید

امروز روز تولد منه

از همه کسانی که به من لطف دارند و همیشه به من سر می زنند تشکر میکنم و

در روز تولدم هیچ چیزی به جز حضور همیشگی شما عزیزان منو خوشحال نمیکنه.

همه شما رو از صمیم قلبم دوست دارم ...

موفق باشید و همیشه پایدار ...

 


 


بچه ها کی خوب بلده کیک تقسیم کنه...؟


حالا دیگه نوبت کادوهاست

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 3:47  توسط نوید (تنهائی) | 

هفت شهر عشق عبارتند از .:.*.:. شهر اول : نگاه و دلربايي .:.

 

شهر دوم : ديدار و آشنايي .:.*.:. شهر سوم : روزهاي شيرين و

 

طلايي .:.*.:. شهر چهارم : بهانه ، فکر، جدايي .:.*.:. شهر

 

پنجم : بي وفايي .:.*.:. شهر ششم : دوري و بي اعتنايي .:.*.:.

 

شهر هفتم : اشک ، آه ، تنهايي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 19:59  توسط نوید (تنهائی) | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 19:55  توسط نوید (تنهائی) | 

خداحافظ براي تو چه آسان بود ولي قلب من از اين واژه لرزان

 

 بود خداحافظ براي تورهايي داشت براي من غم تلخ جدايي

 

داشت خداحافظ طلوع من غروب من خداحافظ تواي محبوب

 

خوب من سلام تو،طلوع پاك شبنم بود غروب ظلمت وتاريكي

 

وغم بود سلام تو،شروع آشنايي ها نويد مهرباني ها، زمان

 

مهرباني ها

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 19:23  توسط نوید (تنهائی) | 

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و

 

آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده

 

سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي

 

رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .

 

          

           سال نو مبارک با عشق

                    

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 13:17  توسط نوید (تنهائی) | 

پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتش است . گفتم مگر آن را ديده اي ؟

 

گفت : نه در آن سوخته ام

 

 

 

 

 

 

يادتوون باشه ...............يادتون باشه......................يادتوون باشه !!!

 

و بالاخره يادتوون باشه

 

که .......................................................!!! دل تخته ســـــــــــياه

 

نيست که هر کي اومد روش بنويسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک

 

کرد     

 

 

                      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 10:47  توسط نوید (تنهائی) | 

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 10:42  توسط نوید (تنهائی) | 

زیر سایه ی دل همه ی آدم های سیاه دل این شهر یکی داره محو می شه...!

تو ی همین غبار ها زیر پای همه ی ان هایی که دلشون از جنس سنگه...!

 که یک نفر اون یک نفر دیگه را از همه سنگدل تر می دونه...!

می دونه که این شهر را غم و بی کسی گرفته...!

همه می گن تو تهران که خیلی ادمه...!

 اره هست اما اون یک نفر همون ادمی نیست که ان یکی می خواسته...!

 توی دل همه ی این ادم ها فاصله ها به  اندازه خیابان های شهرشون هم بیشتره...!

البته که ان یک نفر می تونه صد بار نفس بکشه  ...!

می توانه صد سا عت از زندگیش را تو ترافیک باشه...!

 می دونه که داره محو می شه...!

اما می توانه این ها را تحمل کنه...!

 به شرطی که اون یک نفر که دلش از سنگه .. در  کنارش باشه  ..!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 10:26  توسط نوید (تنهائی) | 

 

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلي بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:

روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 19:0  توسط نوید (تنهائی) | 

 

 

 

چشمات رو واسه زندگی میخوام ....

اسمتو واسه دلخوشی میخوام ...

دلتو واسه عاشقــی میخوام ....

صداتو واسه ارامــش میخوام ....

دستت رو واسه نوازش میخوام ...

پاهاتو واسه همراهی میخوام ....

عطرت رو واسه مستی میخوام ...

خیالت رو واسه پرواز میخوام ...

خودت رو واسه پرستش میخوام ...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 18:39  توسط نوید (تنهائی) | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 12:16  توسط نوید (تنهائی) | 

*
*
*
*
*
*
*
+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 19:13  توسط نوید (تنهائی) | 
سلام خیلی شرمنده خیلی طول کشید تا آپ کنم

چون سرم خیلی شلوغه و مشغله کاری اجازه نمیده

ولی سعی میکنم  از این به بعد زود به زود آپ کنم

در ضمن نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 18:7  توسط نوید (تنهائی) | 

ای عشق همه بهانه از توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 17:55  توسط نوید (تنهائی) | 

اگر باران بودم ،آنقدر مي باريدم تا غبار غم از دلت بردارم اگر اشك بودم ، مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه ايي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميكردم اگر عشق بودم ،‌آهنگ دوست داشتن را برايت مي نواختم ولي افسوس كه نه بارانم ،‌نه اشك ،‌نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 17:51  توسط نوید (تنهائی) | 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

 

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

 

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

 

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

 

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

 

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام

 

آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

 

بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 17:45  توسط نوید (تنهائی) | 

اگه بي هوا کسي وارد زندگيت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خورد نشي ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! ,
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آوورده !
آخه مي دوني ؟ :
                     "خدا" خيلي تنهاست !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 17:40  توسط نوید (تنهائی) | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 17:32  توسط نوید (تنهائی) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟ بگي : عشق ... چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه ... چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ... چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ... ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ... عشق ممنوع

نوشته های پیشین
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
آرشیو موضوعی
عشق و رفاقت
پیوندها
عشق ماه و خورشید
همه زندگی من , تینا و سینا